تصاویر دخترمان رونیا
X
تصاویر دخترمان رونیا
تصاویر دخترمان رونیا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:08 | جمعه 15 شهريور 1392 توسط حمید و کبری

عزيزم ديروز 05/11/93 شنبه بود، وقتي كه از سركار اومدم و رفتم تو رو از خونه آقاجون ببرم، ديدم كه تازه از خواب بيدار شدي، لباسهات رو پوشندم و دوتايي با اتوبوس رفتيم خونمون، تو خونه با خودم فكر كردم كه برات چي بپزم يادم افتاد خيلي وقته كه ماكاروني نپختم سريع برات ماكاروني حلزوني آماده ميكردم و ماكاروني رو آبكش ميكردم كه تو اومدي ماكاروني آبكش شده رو از روي سينگ برداشتي و آبكش با آبي كه ازش چكه ميكرد رو برداشتي و گذاشتي روي فرش اتاق و تند تند خوردي بعد از اينكه من آبكش رو ازت گرفتم، گذاشتم كه دم بكشه بعد در حين كه تو بازي ميكردي ديدم داري خرسي ات رو پوشاك ميكني و ميذاري رو پاهات كه بخوابوني و من از اين كاراي تو كيف ميكردمخندونک، حالا ديگه ماكاروني آماده شده بود وقتي كه روفرشي رو بازكردم و غذات رو كامل خوردي معلوم بود كه خيلي لذت بردي خوشمزهو خيلي به موقع و با اطمينان دو بار گفتي ماماني دستت درد نكنه، ماماني بري كربلا و اومدي من رو بغل كردي و محكم بوسم كردي واقعا خستگي ام در رفت گلم. خيلي دوست دارم.محبت

فردا صبح كه ماماني مي خواست بره سر كار، تو دختر نازم بيدار شدي و از لاي پتو يه خنده اي به پهناي تمام صورتت كردي كه انگار بهترين لبخند و چهره زيبا دنيا رو ديدم، بخدا بدون اغراق ميگم زيباترين لحظه زندگي ام بودي. بعد با خودم گفتم اگه يواشكي برم شايد همه اش چشمت به در باشه كه هر لحظه ممكنه من بيام. بنابراين بهت گفتم ماماني اجازه ميدي من برم سر كار و تو گفتي نه و وقتي بيشتر توضيح دادم كه ماماني بايد بره سركار و شما بايد اجازه بديد.بعدش هم تو رو هم در اين كار مشاركت دادم و گفتم بيا كمك كن من آماده بشم و وسايلم رو بذار تو كيف بعد تو با بابايي برو خونه عزيز جون من هم ميام دنبالت.حالا ديگه كم كم راضي شدي و وقتي بابايي داشت برات قصه مي مي ني رو ميخوند و من داشتم مانتوم رو مي پوشيدم تو گفتي مامان خداحافظ و با من باي باي كردي و اين اولين باري بود كه خودت من رو با خوشرويي و خداحافظي راه مينداختي. من در كمال ناباروري به داشتن دختر با منطق و با شخصيت و بزرگم افتخار كردمتشویق و خوشحال و شاد سر كار رفتم.خنده



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:50 | چهارشنبه 29 بهمن 1393 توسط حمید و کبری



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:52 | شنبه 29 آذر 1393 توسط حمید و کبری



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:21 | شنبه 29 آذر 1393 توسط حمید و کبری



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:12 | شنبه 29 آذر 1393 توسط حمید و کبری

رونيا جون عزيزم دو سالگيت مبارك باشه، ديروز جمعه 23 آبان 93 بود تقريبا" ميشه گفت تازه از خواب بيدار شده بودي كه بدون هيچ زمينه ذهني به مامان و بابا گفتي من تولدمه و ما هاج و واج از اينكه چي شد كه اين حرف رو زدي و از كجا فهميدي انگشت به دهن، دخترگلمون رو بغل كرديم وبوسيديم ولي عزيزم چون تولدت مصادف با 15 محرم بود نتونستيم فعلا" جشني بگيريم تا ببينيم كي ميشه البته شايد بعد محرم وصفر بتونيم از خجالت دخترمون در بياييم.

راستي وزن و قد دختر گلم در پايان دو سالگي 14 كيلوگرم و 89 سانتيمتر ميباشد و دكتر صادق زاده مهربون وقتي ازش پرسيدم چطوره گفت عاليييييييييييييييييييييييييه.

 البته ميخوام يه چيز ناراحتي بهت بگم عزيزم امروز بعد از تولدت اولين روزي هست كه تا ساعت 5 بعد از ظهر بايد تو شركت باشم و پاس شيرم تمام شده راستش فكر نميكردم اينقدر سخت باشه فكر ميكردم 5/1 ساعت چيزي نباشه ولي حالا كه ساعت 4 هم نشده خيلي دلم گرفته و قلبم فشرده ميشه مخصوصا"  الان كه پاييزه وقتي خونه ميرسم هوا تاريك شده، انگار كه شب ميرم خونه. خيلي دلم برات تنگ شده عزيزم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:48 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط حمید و کبری

از پستانك گرفتن:

عزيزم من اصلا" فكر نميكردم كه بتوني اينقدر راحت از دست پستونك خلاص بشي عزيزم الان (01/07/93 ) دقيقا" يك هفته هست كه پستونك رو ترك كردي ماجرا از اين جا شروع شد كه دختر گلم وقتي كه دندونهاي نيش و آسياب ات در ميومد خيلي اذيت ميشدي و هي پستونكت رو به دندونهات ميكشيدي و كمي آروم ميشد ولي از بس اينكار رو كردي پستونكت پاره شده بود و ميك زدنش برات اصلا" لذت كه نداشت حتي باعث شده بود روي زبونت زخم بشه همين باعث شده بود كه كم كم از پستونك بدت بياد و من هم كه متوجه اين موضوع شده بودم عمدا" برات جديدش رو نگرفتم( البته برخلاف ميل عزيز كه هي ميگفت بچه اذيت ميشه يه پستونك براش بگير) تا اينكه الان ديگه موقع خواب هم اصلا" پستونك نمي خوري هورا.............

البته اين رو بگم كه يك بار اسم پستونك رو آوردي وقتي كه خوابت ميومد و كلافه شده بودي و نمي تونستي بخوابي، گريه كردي و گفتي پستونك كووو....گریه و من گفتم پاره شده، ماماني انداخته سطل آشغال و وقتي گفتم سطل آشغال بيشتر بغض كردي و جيگر من كباب شد و سريع حرفم رو پس گرفتم و گفتم نه مامان پاره شده و فكرت رو به برنامه تلويزيون كه نمايش سيرك بود جلب كردم و ديگه بعد اون اصلا" اسمش رو نبردي و حالا ميتونم با افتخار بگم دختر گلم تو ديگه بزرگ شديبای بای



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:47 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط حمید و کبری

دختر گلم من رو ببخش چون خيلي وقت بود كه به وبلاگت سر نزده بودم  دخترم تو گل مامان هرروز بزرگتر ميشي و كارهاي جديدي انجام ميدي و با كارهاي جالب من رو بيشتر به خودت وابسته ميكني، مثلا" كافيه كه  يه بار عكسهاي آلبوم  رو ورق بزني خودت اسم همه رو ميگي و اگه مثلا" كسي رو نشناسي يه بار كه ميگم دفعه بعد مثلا" يك ماه ديگه، خودت اسمش رو ميگي. عزيزم الان تو ديگه مفهوم بزرگ و كوچيك رو ميدوني مثلا" سيب زميني كوچك را به دستم ميدي و ميگي كوچولويه و از كارهاي با محبت و مهربانيت اينه كه وقتي من نشستم يهو مياي و من رو از پشت بغل ميكني و با صداي نازك دخترانه ات ميگي ماماني دوسيت دارم.

 

جمعه 31/05/93 رفته بوديم گاوازنگ كه براي اولين بار برديمت شهربازي سرپوشيده و من فكر ميكردم خيلي علاقه به وسايل بازي نداري چون تو پارك زياد به تاب بازي و سرسره بازي علاقه نشون نميدادي و البته نا گفته نمونه كه يه خورده هم ميترسيدم بذارمت رو وسايل بازي چون ميترسيدم بيفتي يا بترسي ولي اعتراف ميكنم چه دلهره و استرس كاذبي!!!  چون همين كه سوار اولين وسيله بازي (قطار) شدي از همه بچه ها و البته دانيال و اميرعباس(پسرعمه هات) با ذوق تر و خوشحال تر بودي و برميگشتي عقب و باي باي ميكرديبای بای، خلاصه عزيزم غير قابل پيش بيني هستي.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:45 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط حمید و کبری

 

دختر باهوش و عزيزم حيفم اومد كه اين مطلب رو ننويسم ديروز(يكشنبه 04/09/92 )من تو رو براي يه ربع به بابات سپردم كه ديدم بابايي با حالت خوشحالي توام با هيجان و ترس سبزصدام زد كه ببين دخترم چيكار ميكنه عزيزم تو از پله هاي سرسره اي كه آنا و عمه نسيم و نسترنت براي تولدت خريده بود بالا رفته بودي و بالاي سرسره نشسته بودي و تازه بابايي متوجه عمق مساله شده بود و تا خواسته بود كه به تو نزديك بشه توسريع از بالاي سرسره سر خوردي و پايين اومدي واقعا" خدا رحم كرده بود چون پشت سرت كه كمدت بود كه در شيشه اي داشت و سمت راست و چپ سرسره هم ديوار و تختخوابت بود و هر لحظه امكان خطر (خداي نكرده ) بود.دختر نازم خيلي از بچه ها در سن تو اصلا نميتوانند راحت بايستند ولي تو اينقدر زرنگ و باهوشي كه اين همه دل ما را ميلرزوني ...  

از ته دلم بهت افتخار ميكنم و باز هم خدا را شكر ميكنم و از خود خدا ميخوام مواظب و نگهدارت باشه عزيز مامان.لبخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:18 | سه شنبه 5 آذر 1392 توسط حمید و کبری

 

دختر گلم خدا رو بخاطر داشتن تو شكر ميكنم تو هديه و عيدي  آسماني هستي دختر گلم هر روز كارهاي جالبي از تو مينينم و لذت ميبرم امروز يكسال و ده روزه هستي و مثل دخترخانم هاي بزرگتر رفتار ميكني مثلا" تقريبا" دو سه هفته پيش كه از خونه آقاجون به خونه خودمون با آژانس ميرفتيم وقتي كه من خواستم كرايه راحساب كنم،تو به زور كيف پول را از دستم گرفتي و خودت يه دوهزاري به راننده دادي و من متعجب از كار گلم به راننده گفتم آقا بفرمائيد دخترم اولين بار كه اين كار رو ميكنه لطفا" پول را از دخترم بگيريد و يك هزاري هم بهش دادم و اينكارت رو به همه تعريف كردم و يا اينكه وقتي تو شيپورت رو فوت كردي و سوت زدي يا اينكه ساز دهني ميزدي من احساس كردم تو بزرگ شدي و احساس فوق العاده اي پيدا كردم.(عزيزم بهت افتخار ميكنم)

 

 من معتقدم فرزند از بزرگترين نعمتهاست كه خدا را هزار مرتبه شكر كه نصيب من هم شده.دوستت دارم گل مادر

 بای بای



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:02 | يکشنبه 3 آذر 1392 توسط حمید و کبری

سلام .امروز عکس های روز به دنیا اومدن رونیا جون رو آپلود کردیم.یه روز به یادموندنی و خاطره آمیز توی عمرمون

دست عکاس و فیلمبردار بیمارستان بهمن تهران درد نکنه که با ثبت لحظات بهترین عیدی تولد رونیا رو به ما داد.

تولد رونیا جون

تولد رونیا جون

روز بعد از تولد رونیا جون

تولد رونیا جون



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:12 | شنبه 16 شهريور 1392 توسط حمید و کبری
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ